روح عدالتخواهی وعشق در جهان بینی بید ل
روح عدالتخواهی و عشق در جهان بینی بید ل
نوشته : محمد صابر یوسفی
میرزا عبدالقادربید ل شاعری است که به گفته شاد روان صلاح الدین سلجوقی محقق وپژوهشگرنامدارافغانستان ،حین نوشتن درباره او قلم در دستا نت می لرزد.
سخن در باره جهان بینی وتفکراین مرد بزرگ فرصت درازمی خواهد که دریک نوشتارکوتاه نمی توان بدان پرداخت، واما با یک درنگ بررود بارپرآهنگ ورنگ شعرو آوای این شاعرفرهیخته می توان دریافت که نه گفتن ومقاوم بودن دربرابربی عدالتی واستبداد بخشی ازتفکرات پربار او را می سازند که با آمیزه های ازانسانگرایی وهیومانیزم ،در دل بکرواژه گان زیبا جا گرفته اند.
به باوربیدل مولفه ها وعناصراصلی وواقعی برای زیستن درین گستره خاکی به استوارانگاری انسان تعلق دارد که دربرخورد با ستم کیشان وستمباره گان ازخودش نشان می دهد.
دربیتی زیبا ازین وارسته شاعرپرآذرم ،این گوهرتابناک ازدید ونگاه او را می بینیم که حس استواربودن ونه گفتن چگونه درجویبارپرآهنگ آن آوا می کشد.
دریایی! صید هرتلاطم نشوی
خورشیدی! پایمال انجم نشوی
یعنی :درعالم فریب کروفر
مردی به هجوم خلق اگرگم نشوی !
او باوردارد که عنصرقوت وضعف دردرون آواگرانسان نهفته است واین به نیروی تشخیص آدمیزاده تعلق دارد که چگونه ازجوهردرونی اش بهره می برد.
گرآیینه تمیز در دست تو نیست
سررشته جهل نیز در دست تونیست
استعداد است آنچه سرمایه تست
جزدست تو هیچ چیز در دست تو نیست
بیدل درغوغای آشوبگاه زمانه اش با استبداد می ستیزد. استبداد ستیزی او بیشترجنبه های درون گرایی دارد. یک نوع غوغا کردن در درون بافتارها ومناسبات اجتماعی اش که هستی او را دربرکشیده وجززیستن درآنجا گریزی ندارد؛ واما می کوشد که درآن بیغوله های دم کرده، هنجارهای زنده گی کردن را دریابد وبه دیگران نیزگوشزد می کند وهشدارمی دهد که مواظب باشند وبا چشمان باز حقیقت را نگاه کنند تا درپرتگاه اشتباهات تاریخی فرونلغزند.
بازار ظلم گرم است ازپهلوی ضعیفان
آتش به عزم اقبال دارد شگون ز خس ها
این بیت که به تنهایی خودش بارمعنایی بزرگ را حمل می کند،درواقع مجموعه پربارازدید ونگاه عدالتخواهانه بیدل را می نمایاند که دربارگاه اندیشه های او تمام قد چهره افروخته است. دراین نگاه جبن شلاق می خورد وکژاندیشی وترس درلاک خودفرو می پوسد. ازین دید، انسان آنگاه انسان است که درپایگاه انسانی اش بی ایستد وپرچم دارباورهای متعالی خودش باقی بماند.
عشق به آزادی وپرخاش عادلانه ،خونی است که دررگهای شعروزمزمه های او جاریست وهرآن که فرصت مییابد،درتبیین آن می کوشد. کلام جادویی بیدل با رودبار حماسه جویی های بزرگ همآوا ست .ازهمین جاست که او را می توان سروده گرعاشقانه های جاویدانه خواند.
باری به ابیاتی ازیک شعراو توجه می کنیم.
عالم گرفتاری خوش تسلسلی دارد
جوش ناله زنجیرباغ سنبلی دارد
پرفشانی عشق است رنگ وبوی این گلشن
هرگلی که می بینی بال بلبلی دارد.
پرخاشگری وعدالتخواهی بیدل برمبنای عقلانیت استوار است وپیوندی با برتری جویی های مزمن ازخود نشان نمی دهد. تا آنجا که او انسان را دراعتدال به برخوردبا حوادث ورخداده ها فرامی خواند تا درجدال با پیرامون خودش ازتمامیت خواهی بپرهیزد وپا ازحریم خودش فرانگذارد. زیرا به باوراو هنجارهایی باید تا چهارچوبه های زیستن وبه جلوشتافتن درفراخنای این هستی را مدیریت نماید. آنگاهی که او می گوید:
موج ما یک شکن ازخاک نجوشید بلند
بحرعجزیم که در آبله توفان کردیم
یا هم زمانی که هشدارمی دهد:
بیدل اقتضای جسد می کشد به حرس وحسد
خواب امنی داری اگرپیرهن خسک نشود
دقیقا می خواهد ازهیولایی خبردهد که دردرون پرغوغای آدمی نفس می کشد واورا وامیدارد که برفرازها قدساید تا یک سروگردن بالاترازدیگران به نظرآید.
گفته شاد روان آیینه یاد مان باشد که شعررا نباید با معیارهای ساینس ودانش تجربی قیاس کرد.اما این امردرشکلیات بیشتر مصداق مییابد ونه درتمامیت شعر؛ زیرا اندیشه ها گاهی چنان دریک جغرافیای همگون نفس می کشند که بازجدا کردن آن ازیک بدن واحد دشوارمی نماید وآنگاه نمی توان ازتاثیرمولفه ها ی علمی وتجربی درفرایند شاعری انسان روبرتافت ویا آنرا نادیده انگاشت.
بیدل نیزدرروند جستجوهای تداعی گرانه خودش به این حقیقت دست یازیده است که انسان نمی تواند سوای ظرفیت های موجود در درون خودش عمل کند ونیزاگراین عملکرد محدوده های فراترازاو را درنوردد،به ضعف تمرکزواداره روبروخواهد شدکه درآنصورت عوامل بیرونی وپیرامونی با نفوذ دردرون ساختارها ادامه بقا برای وی را دشوارخواهند ساخت.
امروزه اتو دینامیک نیزروی آن تاکید دارد که پدیده ها ،روندها وفرایندها نمی توانند بالا ترازنیروی نهفته دردرون خودشان به حرکت بپردازند وتکامل یابند. بنابراین ظرفیتهای بالقوه وبالفعل دردرون روندها،پدیده ها وآدم هاست که امکان می دهد آنها به جلو بتازند ویا هم ایستایی وتوقف اختیارکنند.
دیرینه گی این اندیشه را درمتن داشته ها ورهیافته ها ی ابوالمعانی بید ل می توان دریافت که صدها سال پیش دربطن سروده های او جان گرفته اند.
عالم به وجود من وتو موجود است
گرموج وحباب نیست،دریا هم نیست
ویا هم درین رباعی زیبا که چراغی درتاریکی رامی ماند.
تا درکف نیستی عنانم دادند
ازکشمش جهان امانم دادند
چون شمع ،سراغ عافیت می جستم
زیرقدم خویش نشانم دادند.
با اینحال بید ل در روزگارخودش با یک دید فراتراز زمانه به جلو می تازد ، دیدی که هرکسی را توان آن نیست تا به ساده گی آنرا دریابد. این هم شاید به دلیل اندیشه های بالا ومتعالی است که درشعراو مطرح می شوند وگاهی بیان او چنان با پیچیده گی صوری آمیخته است که حتی آدم های صاحب فهم هم دچار اشکال می گردند. اوخودش نیزبدین امرآگاهی دارد.
معنی بلند من فهم تند می خواهد
سیرفکرم آسان نیست،کوهم وکتل دارم.
ویا هم :
بیدل اشعارمن ازفهم کسان پوشیده ماند
چون عبارت نازک افتد،رنگ مضمون می شود.
زمانی هم که ازپوشیده بودن خیال ها وتفکرات خود ش به دیگران سخن می گویدآیینه ای را می ماند که پرده های دلش را می گشاید.
هیچکس نیست زبان دان خیالم بید ل
نغمه پرده د ل از همه آهنگ جداست.
در هرجا این دید واین نگاه دنبال عدالتخواهی است واین حس با یکنوع عشق روحانی آمیخته گی ژرف دارد. بیدل را نمی توان تنها شاعرعاشقانه ها خواند؛ واما عشق به عنوان یک زمینه درسراپای سروده های او رنگ اشتیاق،تپنده گی وحرکت پاشیده است.
عشق وعدالت دو عنصرجاویدان درشعربیدل اند که به آسانی نمی شود، این دو را ازهم جدا کرد. آنچه را که او بدان نپرداخته،عافیت های شخصی بوده است که دیگر آدم ها ی بزرگ نیزچنین کرده اند.
در هروادی او دنبال عشق می گشته واین سرگشته گی او را به حقیقت رسانیده است.
رهزنی داشت اگروادی بی مطلب عشق
عافیت بود که زندانی نسیان کردیم.
و آنچه را که او نمایانده، حاصل نفس کشیدن در گستره جستجوهای حقیقت جویانه است که با رنگ عشق تبلوریافته اند. اما عشقی که به عنوان یک سیاله دیرپا زنده گی را او درخود کشیده وگریزازآن میسرنیست. او می خواهد گذرگاه ها را نشان بدهد، در عین اینکه حاصل نفس کشیدن درین گستره خاکی واما شکوهنده را ،تعمقی برین جستجوها ونمودارساختن آن به دیگران می داند.
حاصل ازهستی موهوم نفس دزدیدن
اینقدر بود که برآیینه احسان کردیم.
شعر بیدل به لحاظ شکل با پیچیده گیهایی همراه است؛ اما در درون این ساختارهای پیچیده، معانی بلند ودیدگاه های ژرف عدالتخواهانه وجود دارند که بی گمان درشعراندک شاعرانی می توان این مقدارغنای تفکرواندیشه را دید. او را پاس بداریم که پاسداراندیشه های ولاست. ورودباری است که پیوسته خواهد درخشید ودربارگاه شاعرانه های انسان همیشه خواهد ماند.
با غزلی زیبا ازین شاعربزرگ این نوشتار را به پایان می بریم.
همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت
من وخجلت سجودی که نکرده ام برایت
نه به خاک در بسودم، نه به سنگش آزمودم
به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت
نشود خمارشبنم می جام انفعالم
چو سحرچه مغزچیند سرخالی ازهوایت
طرب بهارامکان به چه حسرتم فریبد
به برخیال دارم گل رنگی ازقبا یت
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا
به فلک فرونیاید سرکاسه گدایت
به بهارنکته سازم زبهشت بی نیازم
چمن آفزین نازم به تصورلقا یت
نتوان کشید دامن زغبارمستمندان
بخرام ونازها کن ،سرما ونقش پایت
نفس ازتو صبح خرمن ،نگه ازتو گل به دامن
تویی آنکه دربرمن تهی ازمن است جایت
زوصال بی حضورم به پیام ناصبورم
چقدرزخویش دورم که به من رسد صدایت
نفس هوس خیالان به هزارنغمه صرف است
سردردسرندارم من بیدل ودعایت
