تبليغاتX
صدای پای باران

صدای پای باران

اشعار ونوشته های محمد صابر یوسفی

روح عدالتخواهی وعشق در جهان بینی بید ل

 

 

روح عدالتخواهی و عشق در جهان بینی بید ل

                                        نوشته : محمد صابر یوسفی

 

میرزا عبدالقادربید ل شاعری است که به گفته شاد روان صلاح الدین سلجوقی محقق وپژوهشگرنامدارافغانستان ،حین نوشتن درباره او قلم در دستا نت می لرزد.

سخن در باره جهان بینی وتفکراین مرد بزرگ فرصت درازمی خواهد که دریک نوشتارکوتاه نمی توان بدان پرداخت، واما با یک درنگ بررود بارپرآهنگ ورنگ شعرو آوای این شاعرفرهیخته می توان دریافت که نه گفتن ومقاوم بودن دربرابربی عدالتی واستبداد بخشی ازتفکرات پربار او را می سازند که با آمیزه های ازانسانگرایی وهیومانیزم ،در دل بکرواژه گان زیبا جا گرفته اند.

به باوربیدل مولفه ها وعناصراصلی وواقعی برای زیستن درین گستره خاکی به استوارانگاری انسان تعلق دارد که دربرخورد با ستم کیشان وستمباره گان ازخودش نشان می دهد.

دربیتی زیبا ازین وارسته شاعرپرآذرم ،این گوهرتابناک ازدید ونگاه او را می بینیم که حس استواربودن ونه گفتن چگونه درجویبارپرآهنگ آن آوا می کشد.

دریایی! صید هرتلاطم نشوی

خورشیدی! پایمال انجم نشوی

یعنی :درعالم فریب کروفر

مردی به هجوم خلق اگرگم نشوی !                           

او باوردارد که عنصرقوت وضعف دردرون آواگرانسان نهفته است واین به نیروی تشخیص آدمیزاده تعلق دارد که چگونه ازجوهردرونی اش بهره می برد.

گرآیینه تمیز در دست تو نیست

سررشته جهل نیز در دست تونیست

استعداد است آنچه سرمایه تست

جزدست تو هیچ چیز در دست تو نیست                                

بیدل درغوغای آشوبگاه زمانه اش با استبداد می ستیزد. استبداد ستیزی او بیشترجنبه های درون گرایی دارد. یک نوع غوغا کردن در درون بافتارها ومناسبات اجتماعی اش که هستی او را دربرکشیده وجززیستن درآنجا گریزی ندارد؛ واما می کوشد که درآن بیغوله های دم کرده، هنجارهای زنده گی کردن را دریابد وبه دیگران نیزگوشزد می کند وهشدارمی دهد که مواظب باشند وبا چشمان باز حقیقت را نگاه کنند تا درپرتگاه اشتباهات تاریخی فرونلغزند.

بازار ظلم گرم است ازپهلوی ضعیفان

آتش به عزم اقبال دارد شگون ز خس ها

این بیت که به تنهایی خودش بارمعنایی بزرگ را حمل می کند،درواقع مجموعه پربارازدید ونگاه عدالتخواهانه بیدل را می نمایاند که دربارگاه اندیشه های او تمام قد چهره افروخته است. دراین نگاه جبن شلاق می خورد وکژاندیشی وترس درلاک خودفرو می پوسد. ازین دید، انسان آنگاه انسان است که درپایگاه انسانی اش بی ایستد وپرچم دارباورهای متعالی خودش باقی بماند.

عشق به آزادی وپرخاش عادلانه ،خونی است که دررگهای شعروزمزمه های او جاریست وهرآن که فرصت مییابد،درتبیین آن می کوشد. کلام جادویی بیدل با رودبار حماسه جویی های بزرگ همآوا ست .ازهمین جاست که او را می توان سروده گرعاشقانه های جاویدانه خواند.

باری به ابیاتی ازیک شعراو توجه می کنیم.

عالم گرفتاری خوش تسلسلی دارد

جوش ناله زنجیرباغ سنبلی دارد

پرفشانی عشق است رنگ وبوی این گلشن

هرگلی که می بینی بال بلبلی دارد.

پرخاشگری وعدالتخواهی بیدل برمبنای عقلانیت استوار است وپیوندی با برتری جویی های مزمن ازخود نشان نمی دهد. تا آنجا که او انسان را دراعتدال به برخوردبا حوادث ورخداده ها فرامی خواند تا درجدال با پیرامون خودش ازتمامیت خواهی بپرهیزد وپا ازحریم خودش فرانگذارد. زیرا به باوراو هنجارهایی باید تا چهارچوبه های زیستن وبه جلوشتافتن درفراخنای این هستی را مدیریت نماید. آنگاهی که او می گوید:

موج ما یک شکن ازخاک نجوشید بلند

بحرعجزیم که در آبله توفان کردیم

یا هم زمانی که هشدارمی دهد:

بیدل اقتضای جسد می کشد به حرس وحسد

خواب امنی داری اگرپیرهن خسک نشود

دقیقا می خواهد ازهیولایی خبردهد که دردرون پرغوغای آدمی نفس می کشد واورا وامیدارد که برفرازها قدساید تا یک سروگردن بالاترازدیگران به نظرآید.

گفته شاد روان آیینه یاد مان باشد که شعررا نباید با معیارهای ساینس ودانش تجربی قیاس کرد.اما این امردرشکلیات بیشتر مصداق مییابد ونه درتمامیت شعر؛ زیرا اندیشه ها گاهی چنان دریک جغرافیای همگون نفس می کشند که بازجدا کردن آن ازیک بدن واحد دشوارمی نماید وآنگاه نمی توان ازتاثیرمولفه ها ی علمی وتجربی درفرایند شاعری انسان روبرتافت ویا آنرا نادیده انگاشت.

بیدل نیزدرروند جستجوهای تداعی گرانه خودش به این حقیقت دست یازیده است که انسان نمی تواند سوای ظرفیت های موجود در درون خودش عمل کند ونیزاگراین عملکرد محدوده های فراترازاو را درنوردد،به ضعف تمرکزواداره روبروخواهد شدکه درآنصورت عوامل بیرونی وپیرامونی با نفوذ دردرون ساختارها ادامه بقا برای وی را دشوارخواهند ساخت.

امروزه اتو دینامیک نیزروی آن تاکید دارد که پدیده ها ،روندها وفرایندها نمی توانند بالا ترازنیروی نهفته دردرون خودشان به حرکت بپردازند وتکامل یابند. بنابراین ظرفیتهای بالقوه وبالفعل دردرون روندها،پدیده ها وآدم هاست که امکان می دهد آنها به جلو بتازند ویا هم ایستایی وتوقف اختیارکنند. 

دیرینه گی این اندیشه را درمتن داشته ها ورهیافته ها ی ابوالمعانی بید ل می توان دریافت که صدها سال پیش دربطن سروده های او جان گرفته اند.

عالم به وجود من وتو موجود است

گرموج وحباب نیست،دریا هم نیست

ویا هم درین رباعی زیبا که چراغی درتاریکی رامی ماند.

تا درکف نیستی عنانم دادند

ازکشمش جهان امانم دادند

چون شمع ،سراغ عافیت می جستم

زیرقدم خویش نشانم دادند.

با اینحال بید ل در روزگارخودش با یک دید فراتراز زمانه  به جلو می تازد ، دیدی که هرکسی  را توان آن نیست تا به ساده گی آنرا دریابد. این هم شاید به دلیل اندیشه های بالا ومتعالی است که درشعراو مطرح می شوند وگاهی بیان او چنان با پیچیده گی صوری آمیخته است که حتی آدم های صاحب فهم هم دچار اشکال می گردند. اوخودش نیزبدین امرآگاهی دارد.

معنی بلند من فهم تند می خواهد

سیرفکرم آسان نیست،کوهم وکتل دارم.

ویا هم :

بیدل اشعارمن ازفهم کسان پوشیده ماند

چون عبارت نازک افتد،رنگ مضمون می شود.

 زمانی هم که ازپوشیده بودن خیال ها وتفکرات خود ش به دیگران سخن می گویدآیینه ای را می ماند که پرده های دلش را می گشاید.

هیچکس نیست زبان دان خیالم بید ل

نغمه پرده د ل از همه آهنگ جداست.

در هرجا این دید واین نگاه دنبال عدالتخواهی است واین حس با یکنوع عشق روحانی آمیخته گی ژرف دارد. بیدل را نمی توان تنها شاعرعاشقانه ها خواند؛ واما عشق به عنوان یک زمینه درسراپای سروده های او رنگ اشتیاق،تپنده گی وحرکت پاشیده است.

عشق وعدالت دو عنصرجاویدان درشعربیدل اند که به آسانی نمی شود، این دو را ازهم جدا کرد. آنچه را که او بدان نپرداخته،عافیت های شخصی بوده است که دیگر آدم ها ی بزرگ نیزچنین کرده اند.

 در هروادی او دنبال عشق می گشته واین سرگشته گی او را به حقیقت رسانیده است.

رهزنی داشت اگروادی بی مطلب عشق

عافیت بود که زندانی نسیان کردیم.

و آنچه را که او نمایانده، حاصل نفس کشیدن در گستره جستجوهای حقیقت جویانه است که با رنگ عشق تبلوریافته اند. اما عشقی که به عنوان یک سیاله دیرپا زنده گی را او درخود کشیده وگریزازآن میسرنیست. او می خواهد گذرگاه ها را نشان بدهد، در عین اینکه حاصل نفس کشیدن درین گستره خاکی واما شکوهنده را ،تعمقی برین جستجوها ونمودارساختن آن به دیگران می داند.

حاصل ازهستی موهوم نفس دزدیدن

اینقدر بود که برآیینه احسان کردیم.

شعر بیدل به لحاظ شکل با پیچیده گیهایی همراه است؛ اما در درون این ساختارهای پیچیده، معانی بلند ودیدگاه های ژرف عدالتخواهانه وجود دارند که بی گمان درشعراندک شاعرانی می توان این  مقدارغنای تفکرواندیشه را دید. او را پاس بداریم که پاسداراندیشه های ولاست. ورودباری است که پیوسته خواهد درخشید ودربارگاه شاعرانه های انسان همیشه خواهد ماند.

با غزلی زیبا ازین شاعربزرگ این نوشتار را به پایان می بریم.

همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت

من وخجلت سجودی که نکرده ام برایت

نه به خاک در بسودم، نه به سنگش آزمودم

به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت

نشود خمارشبنم می جام انفعالم

چو سحرچه مغزچیند سرخالی ازهوایت

طرب بهارامکان به چه حسرتم فریبد

به برخیال دارم گل رنگی ازقبا یت

هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا

به فلک فرونیاید سرکاسه گدایت

به بهارنکته سازم زبهشت بی نیازم

چمن آفزین نازم به تصورلقا یت

نتوان کشید دامن زغبارمستمندان

بخرام ونازها کن ،سرما ونقش پایت

نفس ازتو صبح خرمن ،نگه ازتو گل به دامن

تویی آنکه دربرمن تهی ازمن است جایت

زوصال بی حضورم به پیام ناصبورم

چقدرزخویش دورم که به من رسد صدایت

نفس هوس خیالان به هزارنغمه صرف است

سردردسرندارم من بیدل ودعایت  

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/27ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

رابعه بلخی سرودگرعشق وشورزنده گی کردن

 

رابعه بلخی سرودگرعشق وشورزنده گی کردن

نوشته : محمد صا بر یوسفی

                                              

رابعه بلخی بانو شاعر فرهیخته ای است که درجغرافیای سرخ جامه گان تاریخ با گرمی عشق نفس کشید وبه ماندگاری عشق درمذبح ستیزه های جاهلانه گواهی داد.

 عشق او واقعیت فراتراززمانه اش بود که او را تا بارگاه گرمابه وخون کشانیدوبدینگونه شورزنده گی کردن را به دیگران آموخت.

رابعه ازتلخکامان تاریخ است که عاشق بودن گناهش بودوبد باوران کژاندیش بدین گناه نبخشودند ش . وشاید امروزه نیزتداوم همان راه است که عده ای بی آذرم، چهره عشق را می خراشند تا تندیسه جهل را برافراشته نگهدارند واین حکا یت همچنان در روزگارمن وتو نیز به پایان خود نرسیده است.

باری رابعه نیزسرنوشت غم آلوده داشت ودر روزگاری که زن باید جزبا سایه خودش سخن نمی گفت وشعرگفتن وعاشق شدن ازحوزه نگاه وتحمل ستمباره گان تاریخ بیرون بود، او پرده ازچهرخواب وخاطره اش برداشت وبه یاری شعرلوح دلش را بازگشود.نگاه حقیقت جوی او نمی توانست کژاندیشی ها را تحمل کند و به همین خاطراست که او را به گرمابه می کشند ورگش می زنند تا رنگ عشق وآزاده گی را درشیار های سرخرنگ خون او ناپدید سازند؛ اما با اینوصف او می ماند ودرگاهنامه حقیقت خویش جاویدانه می شود.

آنگاه که او می سراید:

عاشقی خواهی که تا پایان بری

پس بباید ساخت با هرناپسند

زشت باید دید وانگارید خوب

زهرباید خورد وپندارید قند

در رگ رگ سروده های این شاعرآزاده ،خون گذشت وصداقت وعشق درحرکت است ودر پژواک صدا های او جززیستن درمهتابی عشق برنمی تابد.

به ابیاتی ازاو توجه می کنیم:

عشق او بازاندرآوردم به بند

کوشش بسیارنامد سودمند

توسنی کردم ندانستم همی

کزکشیدن سخت ترگردد کمند

عشق دریای کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا ای مستمند

رابعه تنها شاعرنیست،گرچه شعراو بی گمان که ازجایگاه والایی درمتن شاعرانه های تاریخ برخورداراست وکسی را توان انکارکردن نمی ماند،اما او الگوی یک حرکت بزرگ تاریخی است که درپیشاپیش آن ایده آل های برابری جویانه انسان می تپد وراه را به حرکتهای بعدترازخود برمی گشاید.

رابعه درچهره یک زن ویک روشنفکردگراندیش در روزگاری که زن دربحران بی هویتی وبی هم آوایی می زیدودرپس هفت تا هفتاد پرده نفس می کشد،سربه عصیان می زند وپرده ازچهرانتظارات خویش برمی دارد. همین ها اند که او را به یک آوای پرشکوه دردل هنگامه های حقخواهانه مبدل می سازد.

رابعه با وجود تنگناها ومحدودیت های تاریخی خودش به حقیقت راهی که درپیش گرفته،آگاه است ودشواریهای آنرا نیزمی داند. او دراشعارخودش ازیک تحولی تدریجی واما پیوسته سخن می راند که بعد ازاو نیزادامه خواهد یافت. به عباره دیگراو تنها یک زن نیست که ازتنهایی های خود سخن بگوید وصرفا وامانده گی های خودش را درآن سکوت نفس گیروانماید،بل او به دوردستها نظردارد وادامه راهش را درآن گستره های دورواما مهتابی وروشن باز می نگرد.

زمانی که او بخودش نهیب می زند:

مدار ای بنت کعب اندوه که یارازتو جدا ماند

رسن گرچه درازآید گذردارد به چنبربر

این رسن همان پیوند های دل آگاهانه به آزادی وبرابری است که بعد ازاو در دل ومتن جغرافیای شعروادبیات فارسی دری وبویژه تاریخ سرایشگری زنان این دیاران می توان دید وبازشناخت.

بی گمان که مخفی ها، مهجوره ها،سیمین ها ،پروین ها،فروغ ها ومژگان ها ازهمین تبارند.

رابعه دل آگاه می دانست، در دایره ای که او قدم نهاده بسی وسیع وگسترده است وگزیری جزآن ندارد که سلامتی خود را درآن هزینه کند. او چنان درین دریا غوطه زده که دیگرنه ازتن خبردارد ونه ازدل وآن چه را که می بیند ،تنها دنباله های موجی است که درقفایش سایه می ساید.

او خودش می گوید:

کاشک تنم بازیافتی خبردل

کاشک دلم بازیافتی خبرتن

کاش من ازتو برستمی به سلامت

آی فسوسا! کجا توانم رستن

این سوزدل یک زن تنها شده وبی همیار دردل عربده کش زمانه هاست که پی آوای شکوهمند آن تا زمانه ما شنوده می شود وچه خوش با بوی اثیری خودش موجی بس فروغناک ازپی می افگند. موجی که ایستایی نمی پذیرد وتا بیکرانه گی جهان فریاد می زند تا دادگاه عدل برپا کند که دربارگاه آن ستم پیشه گان وژاژخایان بی آذرم به پاسخگویی کرده های خویش فراخوانده شوند وآنگاه پاسخ دهند که چرا زن درمذبح کین و انتقام شان بایستی قربانی شود ؟

زن ستیزی تاریخ درازدرکشورما دارد که رابعه نیزدرین گرمابه می سوزد واما خاکسترش را باد نتوانست برد وصدایش تا درگاه مارسید.

رابعه با عشق پیوند جاویدانی دارد وهمین پیوند ناگسستنی است که اورا به یک الگوی پرفروغ درجنبش برابری جویانه انسان تبدیل کرده است.

اگربه راست قامتان زن درتاریخ بشرنگاه بیفگینم،بی گمان که رابعه یکی ازین پیشکسوتان آزاده خوست که تاثیرشگرف برفرایند دگراندیشی انسان بجا گذاشته است. ازرابعه شعرهای اندکی دردست است؛ اما همین شعرها ازفکربلند وژرف نگاه او حکایت دارند.

ستم بررابعه ازدست کسانی برمی آمده که ازعشق بویی نبرده اند .

به این ناعاشقان اززبان رابعه باید گفت تا عاشق شوند که سنگینه دل شان درگرمای آن آب شود وآنگاه به راززنده گی کردن درین گستره خاکی پی خواهند برد.

ازرابعه می خوانیم:

دعوت من برتو آن شد کایزدت عاشق کناد

بریکی سنگین دلی نا مهربان چون خویشتن

تا بدانی دردعشق وداغ مهروغم خوری

تا به هجراندربپیچی وبدانی قدرمن

درین نوشتارقصد م بیا ن سرگذشت رابعه نیست ونیزسرنگاشتن زندگینامه او را ندارم،اما درپیوند با اندیشه وتفکراین شاعربانوی آزاده باید گفت که او با باوروفرهنگ فراترازهمروزگاران خودش می زیسته ونگاه او با سیاله شعرهم آمیزی یافته وگرنه درجمع همگنانان خودش تنها بوده است. به همین خاطرقتل رابعه درهیچ دادگاهی وارسی نشد،اما دل آگاهان بعد ازاوخاطرش را گرامی داشتند. چنانچه عوفی درلباب الباب،شیخ عطاردرالهی نامه،جامی درنفحات الانس وشمس قیس رازی درالمعجم فی معاییراشعارالعجم او را بزرگ داشتند وبدینگونه برقاتلین او نفرین فرستادند. 

چراغی را که رابعه برافروخت، تا دوردستها روشنی خواهد پراگند ودل های آگنده ازعشق با شورآفرینی او زنده گی خواهند کرد.

باری با یک غزل زیبا ازین شاعرآذرم خو نوشته خود را به پایان می برم.

الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر

بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر

به قهرازمن فگندی دل به یک دیدارمهرویا

چنان چون حیدرکراردران حصن خیبر بر

توچون ماهی ومن ماهی همی سوزم به تابه بر

غم عشقت نه بس باشد جفا بنهادی از بر بر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی

ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگرگشته معشوقم همه غم زین قبول دارم

که هرگزسود نکند کس به معشوق ستمگر بر

اگرخواهی که خوبانرا برروی خود به عجزآری

یکی رخسارخوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذن بکاروحال عاشق گرخبرداری

سحرگاهان نگاه کن تو بدان الله اکبر بر

مدار ای بنت کعب اندوه که یار ازتو جدا ماند

رسن گرچه درازآید گذردارد به چنبر بر

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/27ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

انسا ن در حوزه خیا ل وواقعیت

 

 

انسا ن در حوزه خیا ل وواقعیت

                        نوشته : محمد صا بر یوسفی  

انسا ن درین گستره خاکی با تاریخش وبا هویتش زنده گی می کند. تاریخ انسان ، هویتش را می سازد وهویت او رنگ اثر وعمل بر تمامیت تاریخش می پاشد.

در روزگار ما که در دل رازنا ک وپرآهنگ وتپشش هر ازگاهی یک جریان جدید وا می شگفد، گاه این سه ( انسان، تاریخ وهویت ) را در حوزه های جدا ازهم مطرح نموده وآدمی زاده را یک جانور فراتر ازتاریخ وهویتش معرفی می کنند. این امر بیشتر ازیک غرورکاذب مایه می گیرد که در حوزه های علوم تجربی وفن آوری به انسان دست داده است.

در این که انسا ن یک مخلوق قدرتمند در جغرافیای اندیشه وتفکر است، تردیدی وجود ندارد؛ اما باید دید که این تناور بالنده ستبر ریشه در کدامین گهستان می رساند.

انسان آمیزه شگفت ازشعور وماده است وبه همین دلیل تمایلات شدید روحانی دراو وجود دارد وگاهی نیز جاذبه مادیگری او را به خود می فشرد. با این وصف او در یک ناکجا آباد نمی زید که نداند چه پیوندی با تاریخش وجغرافیای هویتش دارد.

هویت انسان مخلوق بودن اوست و او به عنوان یک مخلوق ، مومن به خداست وبرین مبنا او مسوول کنش ها وواکنش هایی است که ازخودش تبارز می دهد.

آدمی زاده در یک محدوده ای از مفکوره ها به سر می برد که به قول حضرت حافظ ( رح ) :

در پس پرده چو طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم.

خداوند ( ج ) انسان را موجود متفکر، ابزارساز وتوانمند آفریده وهمین مشخصه ها او را برتر ازموجودات دیگر زمینی معرفی می کند؛ اما برتری وفضیلت انسان در نزد پروردگارش، به مجموعه کردارواعمالی بسته گی دارد که او از خودش تبارز می دهد . پس اگر این مجموعه اعمال وکردارآدمی وروابط ومناسباتی را که وی با دیگران اعمال می کند، تاریخ بنامیم ، انسان در محدوده ای همین تاریخ زنده گی می کند ونه فراترازآن.

درین دنیا ی پرآشوب واما پرآهنگ ورنگ ، انسان یک مسافر تنهاست که از اصل وپیوندش جدا مانده وهرآن در امتداد این سفر پرادبار با یاد وخاطره آنروزگار عاجزانه می نالد که تا یار صدایش را بشنودواجازه وصلت با انبازان اصلیش درآن دنیای جاودانه را دهد.

کتاب زنده گی انسان انباشته ازسرودهاست. سروده های که گاه شورمی آفرینند وشرر می زنند وزمانی نیز غم تنهایی انسان را در دل پرآشوب این روزگار فریاد می کنند.

آیا این سرودها همان ناله های جانگزا وآتشینی نیست که  مولوی در نای جادویی خودش فرومی ریزد.

بشنو از نی چون حکایت می کند.

وز جدایی ها شکایت می کند.

کزنیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مردم وزن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا که گویم شرح ووصف اشتیاق

هر کسی کو دور ماند ازاصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

درین نوشتار قصد ندارم تا فلسفه ببافم ویا هم وارد مباحث کلامی شوم. بل می خواهم بگویم که درغوغای آشوبگاه امروزین که آتش برخرگاه معنویت زده اند، چگونه می توان خاموش وایستاد ولب ازلب وانگشود. وتازه هرازگاهی که نیستان دل آتش می گیرد، زبانه های آن تا دوردستها پراگنده خواهد شد.

درین جوبار ترانه ای نخواهد شگفت تا آنکه دلی به سوی دلداری ره نسپرد.

انسان این خاک زاده هوشمند ، هویتی جزمخلوق بودن وخداجویی ندارد ودیگر مولفه های هویتی، این مولفه های خودساخته وزمینی که وابسته گی او را به جغرافیای دست وپاگیر سیاست، زبان، ملیت، قوم ودیگر ملحوظات اینچنینی نشانه می گذارند ، همان خیال های دجالی اند که درآیین خدا ( ج ) رسمیت ندارد ودل آزاده گان خدا جو نیز آنرا نمی پسندد.

باری آدمی می تواند با مراجعه به خودش ورودبار پرآوایی که در درونش می جوشد، به حقیقت برسدو درین آیینه خاکستانی را که درپیرامونش خط کشیده، وانگرد.

با این درنگ از حافظ ( رح ) می خوانیم:

سال ها دل طلب جام جم ازما می کرد.

وانچه خود داشت ، زبیگانه تمنا می کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

و حجم سبز ه و با را ن

حجم سبز ه وبا را ن

            شعر از محمد صا بر یو سفی

و حجم سبزه وبارا ن نگا ه پر با ری

درون بستر غمگین زنده گی پاشید

سکوت با دل نا دل خیا ل رفتن کرد

وبا د از سر کهپا یه ها رها گردید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/30ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

پنجره های گشا ده

پنجره های گشاده

                                                                               شعر از  محمد صا بر یو سفی

 

                                              هوای پنجره های گشاده می آید

                                              که موج می شکند اوفتاده می آید

                                              سحر هوای کدامین کرانه راخورده

                                              که بی خیال وچنین ساده ساده می آید

                                              چه باک جاده اگر سرد وباد بی رحم است

                                              حرارت از دل گرم پیاده می آید

                                              دگر زصخره درین ره اثر نخواهد ماند

                                              که شهسوار هواخواه جاده می آید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

خرمن بید اد

 

خرمن بید اد

     

                 شعر از محمد صا بر یو سفی  

 

بیا که خرمن بید اد را زنیم آ تش

غرو ر کاذ ب جلا د را زنیم آ تش

بیا که دیو شب از شهر خود بر اندازیم

سپا ه بی رمق با د را زنیم آ تش

بیا که در دل هر دشت آ تش افروزیم

و خانه خا نه ء بیدا د را زنیم آ تش

بنا ی عشق وبزر گی وهمد لی سا زیم

و هرزه پویی نراد را زنیم آ تش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

بها ر وپنجر ه

بها ر وپنجر ه

شعر از محمد صا بر یو سفی 

 

بها ر وپنجره با یا د تو خو شایند است

بلو ر دیده من انتظا ر لبخند است

حضور سبز تو در برکه نگا ه شگفت

که بر گ و ریشه وگل از تو آ رزو مند است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

رو د خا نه و جنگل

 

 

 

رو د خا نه و جنگل

نوشته محمد صا بر یوسفی

 

جا ییکه من نشسته بودم، در وسط جنگل قرار داشت که با د ر ختا ن چنا رو ار ار پوشید ه شده بو د و سکو ت عمیق وژر فی  در پیرا مونم مسلط بو د . فقط گاه گا هی صدای رو د خا نه نزدیک که با چهچه پرند ه گان در هم می آ میخت، آرا مش یک نوا خت آ نجا را بهم می زد.

 

د ر ین گوشه آرا م که با آ دمها وهیا هو ی روزانه در شهر، صدای ما شین ها وگردش چرخها ی کار خانه فاصله زیادی داشت، به من آ رامش عمیقی می بخشید. دلم می خوا ست این آ رامش خا طر تا اقصای نقاط دنیا گسترش می یافت. و تا ابد شکسته نمی شد. دلم می خواست طنین زما ن با سرود پرنده و در خت آ میخته می بود. وجدا یی وکوچ از جنگل زنده گی رخت سفر می بست ونا امیدی ویا س در رگهای هیچ سرودی بار ور نمی شد.

 

به نظرم رود خانه وجنگل دو دو ست صمیمی بودند که زنده گی را در کنا رهم تجربه می کردند. حسادت وکین در زنده گی آ نها راه نداشت وترانه عشق وبزرگ دلی و سخا وت بر زبان شان جا ری بود.

 

ازین فضا حظ می بردم و به پرنده گان کو چک وبی خیا ل که از یک شاخ به شا خ دیگر می پریدند وچوچه هایشانرا مهربا نا نه با در ختا ن بلند آ شنا می ساختند، چشم دو خته بودم .

منکه از ابتدا به دنبال یک چنین محیطی بودم، صفا و بی ریا یی این مکا ن تاثیر عمیق بر روحم بجا می گذاشت. آنچه که ازین منظره وفضا  در ذهنم جاری می گشت و در امتداد اندیشه وفکرم ره می گشود، عوا طفم را بیشتر بر می انگیخت وجرقه هایی از یک احساس جدی وپو یا را در من بر میفروخت. می دیدم که اطرا فم از ترانه وعشق لبریز است و در طنین رود خانه وجنگل زیبا ترین شعر ها به وجود می آ یند. شعر هاییکه تازه ودست نخورده است و در تسبیح صمیمی ترین لحظه ها شگو فا شده اند.

 

نمی دانم چه مدت از زمان گذشته بود که درین افکار غوطه ور بودم . اصلا گذشت زمان را احساس نکرده بودم . متوجه شدم که آ واز پرنده گان خاموش شده و فقط صدای رود خانه در امتداد خا موشی وسکوت جاریست.

در پای درختی تنو مند وپر برگی دراز کشیدم وبه آ سمان آبی وصاف که تازه چند تا ستاره بل بلی و روشنا در سینه آن نمودارشده بود، چشم دو ختم. هنوز لحظه ای چند نگذشته بود که صدای پا یی که آ هسته آ هسته به جنگل نزدیک می شد، به گوشم آمد وبدنبا ل آ ن صدای گلو له یی آرامش جنگل را بر هم زد. فضا یکباره دگر گون شد وخوف وترس جای آ رامش چند لحظه قبل را پر کرد. بی اختیار از جایم بر خاستم و به سمت صدا نگریستم. همه جا تاریک بود. تنها شبح مردی وتفنگی که در تاریکی محو می شد، به نظر می رسید. دیگر از آ ن همه شور ونشاط اثری نبود. فقط رود خانه همچنان به مسیر خود در بستر زما ن ادامه می داد اما صدای پرنده ای آنرا همرا هی نمی کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

رو د خا نه و جنگل

 

 

 

رو د خا نه و جنگل

نوشته محمد صا بر یوسفی

 

جا ییکه من نشسته بودم، در وسط جنگل قرار داشت که با د ر ختا ن چنا رو ار ار پوشید ه شده بو د و سکو ت عمیق وژر فی  در پیرا مونم مسلط بو د . فقط گاه گا هی صدای رو د خا نه نزدیک که با چهچه پرند ه گان در هم می آ میخت، آرا مش یک نوا خت آ نجا را بهم می زد.

 

د ر ین گوشه آرا م که با آ دمها وهیا هو ی روزانه در شهر، صدای ما شین ها وگردش چرخها ی کار خانه فاصله زیادی داشت، به من آ رامش عمیقی می بخشید. دلم می خوا ست این آ رامش خا طر تا اقصای نقاط دنیا گسترش می یافت. و تا ابد شکسته نمی شد. دلم می خواست طنین زما ن با سرود پرنده و در خت آ میخته می بود. وجدا یی وکوچ از جنگل زنده گی رخت سفر می بست ونا امیدی ویا س در رگهای هیچ سرودی بار ور نمی شد.

 

به نظرم رود خانه وجنگل دو دو ست صمیمی بودند که زنده گی را در کنا رهم تجربه می کردند. حسادت وکین در زنده گی آ نها راه نداشت وترانه عشق وبزرگ دلی و سخا وت بر زبان شان جا ری بود.

 

ازین فضا حظ می بردم و به پرنده گان کو چک وبی خیا ل که از یک شاخ به شا خ دیگر می پریدند وچوچه هایشانرا مهربا نا نه با در ختا ن بلند آ شنا می ساختند، چشم دو خته بودم .

منکه از ابتدا به دنبال یک چنین محیطی بودم، صفا و بی ریا یی این مکا ن تاثیر عمیق بر روحم بجا می گذاشت. آنچه که ازین منظره وفضا  در ذهنم جاری می گشت و در امتداد اندیشه وفکرم ره می گشود، عوا طفم را بیشتر بر می انگیخت وجرقه هایی از یک احساس جدی وپو یا را در من بر میفروخت. می دیدم که اطرا فم از ترانه وعشق لبریز است و در طنین رود خانه وجنگل زیبا ترین شعر ها به وجود می آ یند. شعر هاییکه تازه ودست نخورده است و در تسبیح صمیمی ترین لحظه ها شگو فا شده اند.

 

نمی دانم چه مدت از زمان گذشته بود که درین افکار غوطه ور بودم . اصلا گذشت زمان را احساس نکرده بودم . متوجه شدم که آ واز پرنده گان خاموش شده و فقط صدای رود خانه در امتداد خا موشی وسکوت جاریست.

در پای درختی تنو مند وپر برگی دراز کشیدم وبه آ سمان آبی وصاف که تازه چند تا ستاره بل بلی و روشنا در سینه آن نمودارشده بود، چشم دو ختم. هنوز لحظه ای چند نگذشته بود که صدای پا یی که آ هسته آ هسته به جنگل نزدیک می شد، به گوشم آمد وبدنبا ل آ ن صدای گلو له یی آرامش جنگل را بر هم زد. فضا یکباره دگر گون شد وخوف وترس جای آ رامش چند لحظه قبل را پر کرد. بی اختیار از جایم بر خاستم و به سمت صدا نگریستم. همه جا تاریک بود. تنها شبح مردی وتفنگی که در تاریکی محو می شد، به نظر می رسید. دیگر از آ ن همه شور ونشاط اثری نبود. فقط رود خانه همچنان به مسیر خود در بستر زما ن ادامه می داد اما صدای پرنده ای آنرا همرا هی نمی کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

نگا ه

نگا ه

     شعر از محمد صا بر یو سفی

مر ا به پا س نگه های عا شقا نه بخو ا ن

به انتظا ر مرانم در ین کرا نه بما ن

کنو ن که خلو ت دل یک سو ا ر می خو ا هد

چو شهسوا ر در ین جا ده عا شقا نه بر ا ن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

ز آشیا نه بپر

 

ز آ شیا نه بپر

                شعر از محمد صا بر یو سفی

ز آشیا نه بپر

و رو به صحرا کن

در این سکو ت میا را م غو غا کن

بپر به شا خه و خو د را چو مو جها ی سحر

به د ست با د رها کن

ز آ شیا نه بپر

و مر غ صحرا شو

خر و ش بر پا کن

و موج د ر یا شو

ببین

شگو فهء سر خی

به نا کر ا نه تر ین د شتها جوا نه ز ده

پر ند هء که بر ا ی چمن دلش تنگ ا ست

بد ین کر ا نه پر و با ل عا شقا نه ز ده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

د ر این سکو ت

 

د ر این سکو ت

                 شعر از محمد صا بر یو سفی

خا ک است و گو د های غم آ لود

هر سو که چشم د یده گشا ید

ا ز وحشت ا ز هر اس گر یز م

آنجا که سنگ نا له نما ید

 

نی خند ه نی صدا ست در اینجا

جز یک خیا ل هیچ نما نده

پر وا ز ها ی کو ته این مر غ

ا و را د ر این سکو ت نشا نده

 

اینجا هزا ر خا نه شیطا ن

چو ن دخمه یی د هان گشو ده

ا نگا ر غو لهای سیا هی

د ر این د یا ر خا نه نمو ده

 

ا ز کهنه گی و خسته گی نالند

ا ین کلبه ها ی غمز ده و تا ر

با وحشتی که سنگ ندا رد

د ر یک سکو ت گشته نگو نسا ر

 

پر ها ی آ هنینه ند ا رم

تا پر ز نم به قله افلا ک

لیکن تو ا ن پا ی فر و کو فتن

با مستی و غر ور در این خا ک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

بها ر

              شعر از محمد صا بر یو سفی

در قریهء ما بها ر گلپوش آمد

لبخند به چهر ه های خا موش آمد

سبزینه ر خی ترانه بر لب دارد

در با غچه ها صدای چا ووش آمد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

بوسه امواج

 

 

 

بو سه ا مو ا ج

                  شعر از محمد صا بر یو سفی

با ز این مو ج بسی مستی و غو غا دا رد

ز یر خا کستر ما شعله همی جا د ا رد

د ر شها تکد ه ها نو ر وفا می سو زد

یا ر ما بین که چسا ن جلو هء زیبا د ا ر د

تا به معر ا ج خد ا ( ج ) با ل فشا ند عا شق

شوق د ید ا ر عجب جو هر و ا لا د ا رد

می زند بو سه به ا و ج شر ف و عشق همی

آ نکه شو ر ی به سر ا ز مو جه د ر یا د ا ر د

پر جم خا نقه بر د و ش کشم کو ی به کو ی

ا ین چر ا غی است که د ر خا نهء د ل جا د ا رد

بر و ا ز همسفر سا یه و مهتا ب بپر س

که شب و بو سهء امو ا ج چه معنی د ارد

                                             

در آ بی ء این بر که ها

                          شعر از محمد صا بر یو سفی

چر ا د ر د شت ها با را ن نمی با رد

و پر و ازی د ل این بیشه ر ا خر م نمی د ارد

چر ا د ر آ بی ء این بر که ها لبخند پنها ن است

بلو ر ین قطر ه ها ی بحر را اینجا به د و ش گر یه آ و یزند

و ا ز ر سو ا یی های عشق د ر ره د ا ر ها سا ز ند

کسی پیر ا هنی ا ز اشک پو شید ه

کسی با د سته های گل

به جشن سا حل مهتا بیء لبخند ها ر فته

کجا شد نغمهء شا د ی که تا این د لهر ا س این با لها ی خو ا ب را د ر با غ بر بند د

و ذهن ر یشه  و بر گ و د ر ختا ن را

به آ هنگ پر ید ن ا ز حصا ر تشنهء ا ین تنگنا ها ی غبا ر آ لو د ه ا ز نو آ شنا سا ز د

ا فق را د ر نگا ه آ شیا ن مر غا ن تنبل با ز بگشا ید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

ا ین سا یه

این سایه

       شعر از محمد صا بر یوسفی

 و آنگاه

 خود م را دید م

در کسوت هزا را ن رنگ

همخا نهء کبو تر وآیینه

همراز با تر نم یک بر گ

 همر یشهء گیا ه و بیا بان

 آ شفته از نسیم سحر گه

همسا یهء بها ر

 در فصلهای آ بیء با را ن

دید ار را برای تو تفسیر کر ده ا م

با یک زبا ن نر م گیا هی

 با آنکه د ر قبیلهء عشقت

 خو ر شید را به هیچ نمی گیرند

 بگذا ر در حرا رت دستا نت

 این سا یه با ر با ر بیا شو بد.

 تصویر های گمشد ه

                  شعر از محمد صا بر یوسفی  

در قابها ی کهنهء این دشت

 تصویر های گمشده جو یم

مرد ا ب ها ی خو ا ب طلا یی است

 آنر ا که بی خیا ل تو پو یم

د ر جو یبا ر زمز مه لغز د

 نو ری که با ر بار د ر خشد

 شا ید چر اغ در ره با د است

کا ینگو نه بی قرار درخشد

 آ تش بیا ر در رهم ا ی یا ر

د ر فصلها ی سر د زمستا ن

 این راه را که گشته فرا موش

 از نو کنیم رو شن و تا با ن

در ذهن هر مسا فر خسته

 یک سا یه اضطرا ب بر یزد

 این سا یه صخره ها ست که در ره

با پا ی های خسته ستیزد

با ید چنا ن چرا غ بسا زم

تا سا یه را ز را ه ز دا ید

بر رو ی هر مسا فر خسته

در یا چه های نور گشا ید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

مرغ صخره ها

 مرغ  صخره ها

 

شعر از محمد صا بر یو سفی

 

شبی کنار همین رود خانه میمانم

وبی خیال برین ناکرانه میمانم

فنون پر زدنم مرغ صخره ها آموخت

دگر کجا به دل آشیانه میمانم

چنان زبوی درختان بیشه لبریزم

که پرترانه وبرگ وجوانه میمانم

هوای برکه چشم تو سبز سبزم کرد

درین دیار از آن عاشقانه میمانم

 

پرنده پرواز های دور

 

شعر از محمد صا بر یو سفی

 

چه عاشقانه درین دشتها جوانه زدیم

وبی خیال برین شاخه آشیانه زدیم

چو آن پرندهء پروازهای آبی دور

درین دیار نفسهای عاشقانه زدیم

به صخره صخرهء این دشت آشنا گشتیم

چه بالها که به صحرای ناکرانه زدیم

نبود جزبه هوای چمن پریدن ما

که مشت برسر مرغان آشیانه زدیم

ز واشگوفه زدن ها درآن کرانهء دور

لوای ماندنی فتح جاودانه زدیم

به روی آنچه بدی دیده را فروبستیم

وپشت پا به هوسهای این زمانه زدیم

 

قلعه های آهنپوش

شعر از محمد صا بر یو سفی

 

سحر زدهکده های فتاده می آید

چرا که موج چنین بی اراده می آید

هوای پنجره از بوی سبزه ها خالیست

مسافر ازدل جنگل پیاده می آید

شب از میانهء این قلعه های آهنپوش

صدای وحشی بند وقلاده می آید

به نیمه های شب ازدور از آن بلندیها

صدای کاج فرو اوفتاده می آید

پرنده در قفس سرد وآهنین بندیست

فغان وناله زدرد ز یاده می آید

اگرچه بر سرره جوخه های رگبار است

مسافران سحر ایستاده می آید.

 

 

دهکده های خراب

شعر ازمحمد صا بر یو سفی

 

به هرطرف نگری اضطراب میگذرد

هوای دهکده های خراب میگذرد

نگاه سبز تو دیدم دل عاشقانه تپید

به ذهن باغ نفسهای آب میگذرد

کسی برای چمن یک ترانه یی نسرود

چه وحشت است کزین انقلاب میگذرد

حلاوتی است ازآن گرمی نگاه مرا

به سایه سار کدام آفتاب میگذرد

 

 

 

 

 

 

 

 

برای دیدن تو

شعر ازمحمد صا بر یو سفی

 

چه عاشقانه تپیدم برای دیدن تو

برای دیدن وهنگامه آفریدن تو

چه شورها که نیاورده دردل این موج

کبوترانه برین دشتها پریدن تو

خیال ماندنیء بود این چمنها را

شگوفه کردن تو طرز سرکشیدن تو

امید دردل افسره گان باغ آورد

چه عاشقانه از آن دورها رسیدن تو

پرنده را به هواداریء جزیره رساند

به اشتیاق درین برکه سرکشیدن تو

دل درخت درین بیشه از امید تپید

ازآن نفس زدن وبال وپر کشیدن تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

بلور آب

شعر از محمد صا بر یوسفی

اگر چه آشیان از مرغهای یادها خالیست

وتلخیء سکوت شب

ره فریاد را بسته است

اگرآهنگها ازفرط دلتنگی

به بال پرده های ساز می خسپند

صدای سنگها درپرده ء آوازها بالاست

هنوز ازآفتاب این بیشه ها خالی نگردیده

هنوز ازجامهای چشم جنگل قطره آبی میتوان آورد

اگر شب دامنش را تا دل این کوچه

                            گسترده است

ولی از روزن مهتاب نوری کوچکی

                                      درخانه می تابد

کسی در جویبار آوای خودرا میکند جاری

ومیخواند گل ومهتاب را یکجا به همیاری

بیا تا عشق را درنغمه های خویشتن

                                      جاری نگهداریم

ودیوار ازسر این راه برداریم

چه باورهای نمناکی

که درته مانده های خوابها جاریست

اگر شب بود وباران تند میبارید

ویا گرباد خودرا بردر ودیوار میکوبید

خطردارد گذشتن از ره تاریک وویرانه

نباید شد برون ازمنزل وخانه

اگر رفتن درون بیشهء مهتاب میباید

گذشتن ازحصار خواب میباید

سکوت خویش را بشکن

شگفتن دربلور آب میباید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

حرفی برای تو

 

نوشته محمد صا بر یوسفی

    صدای پای باران خلوتی است بلورینه که ازآن میتوان به حرف دل خویش گوش فرا داد. آن جاییکه گرمای عشق تن احساس وعواطف آدمی را حرارت میبخشد و دل آگاها ن را تا مرز درخود فرو رفتن و با خود اندیشیدن همرا هی میکند. به نا عاشقان دراین خلوتگاه انس راهی گشوده نیست.

بگذار عاشقانه ترین لحظه ها را دراین گستره فریاد بزنم و دروازه های دلم را بیبا کانه بگشایم . کاش آوای خسته واما امیدوار من تا درهای دلت راه یابد وصدایم بتواند دریاچه های زمان را پرکند.

 

 

 

 

                                          

غزل ناب

 

                                                                           شعراز  محمد صا بریوسفی

                                                   بر سبزه های سرد چمن خواب میشوم

                                                   همراز برگ وریشه ومهتاب میشوم

                                                   برزانوان خسته تو سرنهم زمهر

                                                   ازآبیء نگاه تو سیراب میشوم

                                                   زورق به سوی ساحل چشم تو می کشم

                                                   با قطره فطره اشک تو سیلاب میشوم

                                                   همد وش موج های شتابنده سحر

                                                   برق شرار دردل مرداب میشوم

                                                   باعطر بوسه های تو ای سبزتر زباغ

                                                   یک شعر خوب ویک غزل ناب میشوم

                                                                                               

 

با پنجره ها باید خواند

                                                                               شعراز  محمد صا بریوسفی

                                               هرشب این پنجره هابوی ترا می آرند

                                               یا دهای تو پراگنده درین جوبارند

                                               من ازین زمزمه خفته میان گلها

                                               د رک کردم که به راه تو غزل میبارند

                                               این همان برگ گل خاطره های سبزست

                                               کاین چنین برسر مهتابیء ما میبارند

                                               سبز باید شد وبا پنجره هاباید خواند

                                               تا بگویند که این رهگذران بیدارند

 

 

 

 

 

 

 

چراغ وآ هنگی

شعرازمحمد صابریوسفی

 

شبانه بود وبه ساحل چراغ وآهنگی

رمیده موج که میخورد برسر سنگی

کسی برای خودش یک ترانه میسازد

به بیشه میدهد ازاین ترانه ها رنگی

زخون سرخ شهیدان این وطن خالی

تمام دشت بگردی نیابی یک سنگی

چراغ دردل این ناکرانه میسوزد

که لاله سرزده گویا زبیخ هرسنگی

ازآن قناریء تبعیدیء غم آلوده

د رین کرانه بود باقی یک دو آهنگی

 

 

 

ژنده پوش

شعرازمحمد صابریوسفی

 

سحرز دهکده برد وش میبرند مرا

به د وش بالب خاموش میبرند مرا

دل ازهوای قفس های آهنینه گرفت

ازین سرای غزل پوش میبرند مرا

اگرچه عمربه میخانه ها گذشت ولی

همین طایفه گلپوش میبرند مرا

کسی به حرف دلم پی نبرد دراینجا

ازین سبب لب خاموش میبرند مرا

قبای فاخره ازآن زرپرستان باد

فقیر میکده ام ژنده پوش میبرند مرا

 

                                                                                                                          

 

                                                                                              

                                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

از ین کوچه ها

شعر از محمد صا بر یو سفی

شبانه باد ازین دشتها گذر میکرد

پرنده گان ازین باغها سفر میکرد

کسی برای کسی آب دیده ای نگشود

چه وحشتی که ازین کوچه ها گذر میکرد

گذار فاصله طی ناشده فرو میریخت

کدام چشم بدی کوچه را نظر میکرد

دلم ز هجرت مرغان خسته خون میشد

که دسته دسته ازین باغها سفر میکرد

گلوله بود وشب تیره بود وخنجر بود

ومردمی که به غم شام را سحر میکرد

چه سنگها که سر راه ما فرو غلطید

و اشکهایی که دامان بیشه تر میکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

و من با دریا میخوانم

نوشته محمد صا بر یوسفی

وباز هم باران به رقصیدن آغازید. و دراین دامنه ها گامهای عطر آلودش را نهاد.

باران آمد و دریچه ها را لبخنده نمکین آذین بست. اینک در طبیعت شور دیگری میجوشد. دامنه ها شاد ند و همراه با بهار به پیشواز آشتی وعشق می شتابند.

و من بادریا میخوانم . صدای پرنده ای در گوشم جاریست که آواگرانه وپر شور با آن بلندیها نرد عشق میبازد. ببین که درتکرار لحظه های سبز عاشقانه خواهم رفت. و با دریابارها جاری خواهم شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

بگذار در آبی نگاهانت کودکی هایم را جستجو کنم

نوشته محمد صا بر یوسفی

دریایی در نگاهت میدرخشد. که تا دور دستها عاشقانه می شتابد و پرنده گان عاشق در امواجش غوطه میخورند. بگذار در آبی نگاهانت کودکی هایم را جستجو نمایم . و در سایه روشنهای این بیشه گذشته ها را به تماشا بنشینم.

زنده گی زیباست واما زنده گی کردن شجاعتی میخواهد که باید تجربه کرد.

بگذار این فرایند با شکوه تر از این باقی بماند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

ترا در بیشه دیدم دم دم صبح

شعر از محمد صا بر یوسفی

ترا در بیشه دیدم دم دم صبح

به یک اندیشه دیدم دم دم صبح

خیالت را چو مر مر های باران

ز پشت شیشه دیدم دم دم صبح

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

ترا در بیشه دیدم دم دم صبح

شعر از محمد صا بر یوسفی

ترا در بیشه دیدم دم دم صبح

به یک اندیشه دیدم دم دم صبح

خیالت را چو مر مر های باران

ز پشت شیشه دیدم دم دم صبح

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

وبا دریا همی پایی

نوشته محمد صا بر یوسفی

ترا دیدم درون بیشه ای خاموش

ترا در خلوت تنهایی و اما پراز آهنگهای شاد

ترا دیدم که شبها با حریر خوابها در دشت میرویی

و با دریا همی پایی .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

نگرش کوتاه پیرامون افکار وجهان بینی مولانا جلال الدین محمد بلخی

 

نگرش کوتا ه پیرامو ن افکا ر وجها ن بینی مولانا جلال الدین محمد بلخی

پدرود 2007 ... و مولانا خواهد ماند ...

نوشته : محمد صا بر یوسفی

 

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعریست که در آستانه شعر امروز، دیروز وفردا ها چونان یل گردن فراز قا مت افراشته  و بی تردید که شعله جاودان اندیشه وتفکر او در دل تاریخ پیوسته خواهد در خشید.

بحث پیرامو ن جهان بینی واندیشه این بزرگمرد کاریست بس دشوار وفرصتی میخواهد طولانی ،که یقینا طی این نوشتا ر نمیتوان به این هدف دست یا زید. اما به اختصا ر میتوان به اشا راتی در اینمورد اکتفا نمود.

 

مو لانا به علاوه اینکه شاعریست بلند آوازه و با ابتکا ر ، عا لمی است پژ وهنده و عمیق ، که با درک عوالم درونی خویش پرده از اسرار طبیعت،جامعه وانسا ن برمیدارد و با زمزمه های لطیف شاعرا نه تصویر های ژرف از زنده گی وانسانها به دست میدهد.

مولانا دارای نگرش عمیق عار فانه است ، اما در شناخت اشیا ،پدیده ها وجریا نا تی که در اطراف ودر پیرامون او وجود دارند، به رابطه های حس وعاطفه متوصل شده وبا ژرف نگری یک فیلسوف توانسته است این اشیا وپدیده ها را در ذهن وروان خواننده ، باز سازی کند. تصویر های او تجسم راستین وواقعی جریا ناتی اند که تا دور دستها در زنده گی وتفکر انسا ن اثر میگذارند. مولانا به یک اندیشه پردازی همانند است که بیشتر از دیگران به تجزیه وتحلیل روان آدمی پرداخته و رابطه های او را با جها ن در ونی و  محدوده های اجتماعی وطبیعی خودش به تصوبر کشیده است. ایده آل های انسا نگرا یانه، احساس ودر یافته های او جلوه های عمیق وپویا در شعر مولا نا دارند. این جلوه ها در عین نما دینه بودنشا ن، قابل لمس ودستیا فتنی به نظر می آیند. چیزیکه از خود بوده گی وخود ویژه گی مولانا در شعر وعرفان وجها نبینی وتفکراو حکایت میکند. مولا نا میخواهد تا قلب اشیا وپدیده ها را بشگافد و تا نا شنا خته های روان آدمی ره پوید.

آنجا که از زبا ن نی قصه میگوید، به نا رضا یی انسا ن از زنده گی پرادبا ر اشاره میکند و به بریده شدن عاطفه ها از پیکره روح وعواطف آدمی که مولود حیات در گستره ما دیگرایی و معنویت ستیزی است، انگشت میگذارد:

"بشنو از نی چون حکایت میکند               وز جدایی ها شکایت میکند

کز نیستا ن تا مرا ببریده اند                   از نفیرم مرد وزن نالیده اند.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق          تا بگویم شرح درد واشتیاق "

مولانا شاعریست که بیشتر به عوالم درونی توجه دارد . وبرای بیان این عوالم  از پدیده های بیرونی یاری میگیرد. برای مولانا ، طبیعت زبا ن دارد ودر دل هر برگی نبض زنده گی وحرکت در تپیدن است. ایستا یی وتوقف در شعر مولانا جایز نیست و در اندیشه های او جای پا یی برای تنهایی و بی همیاری سراغ نمیگر دد. مولا نا بیش از هر چیزی به همزیستی در بین انسا نها معتقد است . آیینه ای را که او در دست دارد،جز همسویی وهما وایی تصویر دیگری را نمی نما ید. او بدین باور است که انسا نها از یک تبا ر اند ومرز ها، دریا ها وآبراهه ها را توا ن آن نیست که در بین ایشا ن فا صله ایجا د کند. جها نبینی مولا نا با نوعی جها ن اندیشنده گی همراه است. که بر فراز ها سر میساید وتا آن نا کرانه ها همبستگی انسا ن را فریاد میزند.

مولانا یک عاشق راستین وواقعی است وبرای این عشقش حد ومرزی را قایل نیست. در بند دنیا نبوده و به هوسباره گی آدمها میخندد. ووقتی دنیا را میبیند که در دست هوسنا کا ن وهوسباره گا نی چند فشرده میگردد، چراغی میجوید تا در دل این فاصله ها و آدم نمونه ها ، گوهر انسا نیت را دریابد.

"دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر

کز دیو و د د ملولم و انسا نم آرزوست."

آشنا یی مولانا با افکا ر واندیشه های  عمیق فلسفی ، آن بخش از ایده آل های او را میسازد که در تکوین جهان بینی او به عنوان یک اندیشه مرد دنیا گریز نقش مهمی را ایفا کرده است. پشت پا زدن به ارزشهای دنیوی ، بریدن از عافیت های شخصی ، قسمت اعظم بر داشته ها و پنداشته های او را تشکیل میدهند که بی تردید در تعیین هویت او بمثابه یک چهره شاخص در تصوف وعرفا ن نقش اساسی ایفا میکند.

 این افکا ر گاه با احسا سا ت مبار زه جویا نه همراه است که شعر او را به پرچمی بس شکو همند برای مبارزه با واپس گرایی و استبداد مبدل میکند.

 

وقتی مولانا بیبا کانه وسر افراز فریاد میزند:

"با ز آمدم با زآمدم تا قفل زندا ن بشکنم

وین چرخ مردمخوار را چنگا ل ودندا ن بشکنم."

حکایت از شور بی پا یان مولانا برای عدالت و آزادی انسا ن در این گستره خاکی دارد. شوری بس فرو غناک که تا واپسین دم زنده گا نی او به خاموشی نه گرایید و از زبانه کشیدن با ز نیستا د.

مولانا فریا دیست که آتش در دل زما نه می پراگند وجوبارصدای آهنگینش ،آرزوهای خفته درذهن آدمی زاده گان رابیدار میکند.

او می سراید واما دراین سرودنش ،عشق به انسان وانسانیت را فریاد میزند.

گوش جان ما با نوای شورانگیز مولانا آشناست .هر کسی در این سرزمین به گونه ای او را میشنا سد و به او عشق می ورزد و با شعرش خلوتخانه روح خود را آذین می بندد.

نزد برخیها مولانا یک شاعر است،سرا پا سوز است ویک خروش مانده گار عاشقانه است که با سروده های دلکش وهیجان بر انگیزش ،هنگامه می آفریند ،جاذبه ایجاد میکند ودلها را عاشقانه می نوازد.

برخی دیگر او را یک فیلسوف و اندیشه پرداز بزرگ می پندارند که نگاهش قلب هر ذره را می شگافد و با افکار واندیشه های سترگش تا دور دستها ،تا نا کجا آباد های تفکر آدمی اثر میگذارد.

ایوان اندیشه های مولانا بر فراز ها قد میساید . برای گسترده گی خیال وتفکر او حدود وثغوری نمیتوان قایل شد.

با یک درنگ کوتاه میتوان دریافت که بسی اندیشه های والا در جهان بینی مولانا نهفته است . گفتگوی تمدنها وفرهنگها از خصوصیات و ویژه گیهای افکار وخصال معرفتی او به شمار میرود.فرهنگ همزیستی در میان تمدنها و افکار گونه گون ،درونمایه های جاویدان تفکر مولانا را تشکیل میدهد وسمت وسوی روشن برای جریاناتی است که بعد از او در جغرافیای جهان نگری انسان شکل میگیرد.

 

من خودم، تازه متعلم  مکتب بودم،  به خاطر دارم که  پدر بزر گوارم که خدا بیا مرزدش ، در کنار یک مثنوی خطّی، این رباعی  را یادداشت کرده بود. و به من از همان ایام، توصیه می‌کرد که مثنوی را بخوانم:

                                                  هیچ کس از پیش خود چیزی نشد

                                                  هیچ آهن خنجر تیزی نشد 

                                                   هیچ مولا نا نشد ملای روم

                                                   تا مرید شمس تبریزی نشد

 

 

 

منظور من اینست که  مولوی به عنوان یک زمینه، به عنوان یک متن، تا دور دستها  تأثیر خودش را بر ذهن وروان جامعه بجا  گذاشته است .

 

 هر چه هم پیش‌تر می‌رویم، مولانا را بیشتر می‌بینیم که مورد مطالعه و توجّه قرار گرفته است،بیشتردر دلها نفوذ کرده و روح افکار خود را درپیکر جامعه دمیده است. مولانا در عرصه های مختلف علوم راه باز کرده. در شعر مولانا روان شناختی آدمها به گونه عمیق مورد توجه قرار گرفته وساحه تاثیر او در  در روان‌شناسی، علوم سیاسی ،جامعه‌شناسی و در فلسفه و نظایر این‌ها برجسته میباشد.

     و از مولانا میتوا ن آموخت که گفتگو بهترین امکا ن برای کشف ظرفیتها و ایجاد تفاهم در میان همدیگر است . این معیار از نظر مولانا بیشتر جنبه فکری و اجتماعی دارد. و مبنای آن نیز ارزشهای برین اسلامی است. اذعان باید کرد که در گذشته آنچه را ما دیدیم از نبود فرهنگ گفتگو وتفاهم در میان ما بوده است. و قتی انسا نها دارای یک اصل وتبار اند ،دیگر چه مانعی میتواند  در راه گفتگو میان آنها سد واقع شود. و اگر موانعی بود میشود آنرا با اتکا به ارزشهای دینی  از میان برداشت. به قول مولانا که می فرما ید:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

 و این روح مولانا، کلام مولانا و آموزه‌های مولانا می‌تواند به ما کمک بکند، تا بر خشونتها، وبی مهری ها غلبه کنیم.

 نیاز امروز ما آگاهی است دانستن است ، و به قول مولا نا  از قالب‌ها و از صورتها دور شدن است. چون:

اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنا رفت، آرام اوفتاد
 

 

آثار مولوی انسان‌مدارانه نیست ولی درباره انسان‌هاست، در حقیقت مثنوی برای آگاها ندن انسان از مظاهر قدرت خداوند ( ج ) و تجلی ذات اقدس او تعالی در گستره این هستی خاکی است.  


او را پاس بداریم که خروش ما نده گار زمانه هاست .که صدای بیدار و آ وا گرش پیوسته خواهد درخشید و از فراسوی سده ها وقرنها همچنا ن در دلها خواهد نشست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

عید برای همه ای تان مبارک باشد

عید تان مبارک باشد. روزهای شاد در پیش رو داشته باشید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

کسی با دشتها پیکار نتواند

 

    شعر از محمد صابر یوسفی

مگو پوسیده این جنگل

مگو این برگها دیگر ز نور و روشنی عاریست

دگر این ساقه ها را بوی مهتابی نه بنوازد

در ختانی که تنپوش بهار ورستن واز نو شگفتن هاست

در ختانی که بار لحظه های سبز را از ناکران خاکها تا بار گاه

                                                              زنده گانی میکشد بر دوش

مبادا لحظه ای بی نور

مبادا آویزان از چلچراغ خون شان در این گذر گه آتش نمرود

مبا دا بید ها را عشقهای سبز شان پدرود

دگر این باد ها ره بر بوسه و باران نمی بندد

دگر پیرایه های ماه را در این بیا بان پو نه ها آذین

                                                          خواهند بست

خروشی پرنیان خواب را در بیشه ها ازار نتواند

کسی با دشتها پیکار نتواند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

این آیینه ها به چه می اندیشند

نوشته محمد صا بر یوسفی

در دامنه یک روز دیدمش . پیراهن سرخ به بر کرده و به سوی دریا به شتاب میتافت. نگاهش مضطرب بود انگار از چیزی می هراسید. وقتی به دریا رسید کرانه را در نوردید وآهسته در آیینه های آب نگریستن گرفت. رخش در آیینه ها  منعکس شد ودریا را شوری بس هوسناک فرا گرفت. ترسیدم گزندی بدو رسد . شتابناک دویدم . و دستش را فرا کشیدم . با نگاه آشوبگر به من دید و با لبخنده ای نمکین گفت: ببین که این آیینه ها به چه می اندیشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

عشقبر گها را ازشر پاییز مصوون نگهدار

نوشته محمد صا بر یوسفی

چقدر هوا عطرآلوده وزیباست وقتی که باران میبارد. درختان لبخند برلب دارند. اما غنچه ها ازشادی بیدارند. برای اینکه آنها دربادیه ها آزادی را جستجو میکنند.

بگذار پرچمی ازآزادی وعشق را بلند کنند این مرغان این کبوتران خسته از مسافرت.

چشمهایت را باز کن وبه دریا بیفگن. زیرا ماهیان نیز زیبایی رادوست دارند. بیا ومرا ازتشویش رهایی ده.

عشقبرگها را ازشر پاییز مصوون نگهدار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   | 

دلتنگی های من

 نوشته محمد صا بر یو سفی

کسی از دور ترانه میخواند . کسی صدایش را در جویبار زمان جاری میکند. وکسی از دور دلتنگی های مرا فریاد میزند. بیا وآغوش مرا تا آن دشتهای افتابی عشق باز کن واز روزنه های اعتماد وباور به این خاکیء عاشق نگاه کن. در جاییکه دریا می خروشد وباد غوغا میکند ترا یارای آن نیست که به پشتت نگاه کنی برو وفردا ها را باور کن. خیال هایت را برای آینده نگهدار وعشق را تکرار کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط محمد صابر یوسفی   |